نخل عشق

دختری از دیار نخل و آفتاب

نخل عشق

دختری از دیار نخل و آفتاب

نخل عشق نام رمانیست متفاوت خواندن ان توصیه میشود

بایگانی
آخرین مطالب

تو نه محال....

نه ممنوع....

تو دوری!

از این جایی که ایستاده ام دوری!

ومن

بیش از توانم خسته ام....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۶ ، ۱۸:۳۴
دختر آفتاب

من این روزها....

صدای ثانیه ثانیه ی فراموش شدنم

را میشنوم...

من آنقدر بت وسعت نبودن تو

زیسته ام..

که دیگر آمدنت دردی از من دوا نمیکند!!

نیا.....

مدتهاست که بجای تو

با جای تو انس گرفته ام ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۶ ، ۱۱:۴۴
دختر آفتاب

آدم ها

یکبار عمیقا عاشق میشوند..

چون

فقط یکبار نمیترسندهمه چیز خود را از دست دهند

اما

بعد از همان یکبار

ترس ها آنقدر عمیق میشوند

که

عشق دیگر دور می ایستد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۶ ، ۱۱:۳۸
دختر آفتاب

دل یک زن تمام دنیای توست

شاه دنیایش باش

ای مرد

نه سردار سپاهی که

احساسش را

در هم می شکند...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۶ ، ۱۱:۳۳
دختر آفتاب

خواب هایم بوی تن تو را میدهد

نکند

ان دور تر ها

 نیمه شب

در

اغوشم میگیری؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۶ ، ۱۱:۳۰
دختر آفتاب

امروز دلم بدجوری

هوای تو را دارد

کاش کمی هوایش را

داشته باشی....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۶ ، ۱۱:۲۴
دختر آفتاب

بسیاری ازما هنوزبین عشق وحماقت را درست نشناخته ایم...

اینکه یکنفرخیانت میکند و او را میبخشیم اسمش را عشق نبایدگذاشت...

اینکه واقعا میدانیم که دیگرمثل روزهای اول دوستمان ندارد وباز آنقدر میمانیم تا هرلحظه زندگی

برایمان عذاب باشد اسمش رانباید عشق گذاشت..

اینکه یک نفر با زبان بی زبانی رفتنمان را داد میزند ولی ما به خودمان نگیریم و

هی خودمان را قانع کنیم که منظورش فلان بود و بهمان..

اسمش را نباید گذاشت عشق

آنقدر میمانیم که چیزی به اسم غرور و شخصیت برایمان نمی ماند..

مرز بین عشق و حماقت به اندازه ای یک تار مو باریک است.

مراقب باشیم که اسم حماقت هایمان را عشق نگذاریم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۶ ، ۱۲:۴۶
دختر آفتاب

خودت کمکم کن فراموشش کنم

خودت کمکم کن وقتی اسمشو میشنوم یهو قلبم نگیره

یهو وسط قفسه سینم داغ نشه

خدایا...

خودت میدونی واسم مهمه

کمکم کن وقتی میبینمش بی تفاوت باشم

کمکم کن خدایا...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۶ ، ۱۲:۳۳
دختر آفتاب

من دخترکی در آستانه 26 سالگی..

خسته تر از پیرمردی که ازدرد رماتیسمش مینالد.....

رنجورتر از پیرزنی که هفتادسال زندگی کرده است...

باروحی مرده و جسمی له شده....

من دختری در آستانه جوانی باروحی پیر در انتظار غروب عمرش....

دختری که بستنی یخی های راباقهوه ای تلخ معاوضه میکنم.

وبابغضی که تو برایم خریدی هرروز عصر آن را مینوشم.

آری من در آخرین روزهای تابستان قهوه ام را بامرگ

ارزوهایم که هدیه ای ازتوست مینوشم.

چه قدی کشیده طاقتم!

نادیده میگیرم گاهی تپش های قلبی را که برای زتده ماندن تقلا میکند.

چه شادبودم روزی!

بامرگ آرزوهایم به سنگ شدن می اندیشم

نه اینکه تمام اینها بدباشد نه!

فقط خداکندوزنشان باطاقتم همسان باشد.

آخرمن هماندخترک در آستانه ی 26 سالگی ام.


نجمه قادری

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۶ ، ۱۲:۲۴
دختر آفتاب
چقد سخته که شاهد پرپر شدن مرگ ارزوهات باشی
چقد سخته که بفهمی رسیدن به عشقت جز محالات غیر ممکنه...
چقد سخته که همه تو زندگیت نقش داشته باشند جز خودت....
چقد سخته که هر لحظه آماده مرگ ارزوهات باشی..
قلب صبور من چه رنجی رو تحمل میکنی.....
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۶ ، ۱۱:۰۱
دختر آفتاب